محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3176
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « ترا به خدا خون نزاريان را مريز و آنها را به جان هم مينداز . » گفت : « بنى صهيب را ديده اى ؟ » گفت : « به خدا ، نه . » گفت : « آنها را ببين . » گويد : هلال برفت و ارقم بن مطرف حنفى و ضمضم بن يزيد ( يا عبد الله بن ضمضم ) و عاصم بن صلت ، همگان حنفى ، را با جماعتى از بكر بن وائل بديد و با آنها سخن كرد و سخنانى همانند آنچه با اوس گفته بود با آنها بگفت كه گفتند : « بنى صهيب را ديده اى ؟ » گفت : « به خدا كار بنى صهيب پيش شما بالا گرفته ، نه ، آنها را نديدهام . » گفتند : « آنها را ببين . » گويد : هلال پيش بنى صهيب رفت و با آنها سخن كرد كه گفتند : « اگر فرستاده نبودى ترا مىكشتيم . » گفت : « به چيزى رضا نمىدهيد ؟ » گفتند : « يكى از دو چيز ، يا شما از خراسان برويد و كس از مضريان نماند يا بمانيد و همه مركب و سلاح و طلا و نقره را به ما واگذاريد . » گفت : « بجز اين سخنى نداريد ؟ » گفتند : « نه . » گفت : « خدا ما را بس كه تكيه گاهى نكوست . » گويد : آنگاه هلال پيش ابن خازم بازگشت كه گفت : « چه خبر ؟ » گفت : « برادرانمان را ديدم كه رعايت خويشاوندى نمىكنند . » گفت : « به تو گفته بودم كه از وقتى خداوند پيمبر را از مردم مضر مبعوث كرده مردم ربيعه همچنان نسبت به پروردگار خويش خشمگينند . » ابو جعفر گويد : در روايت مجالد ضبى آمده كه وقتى ابن خازم به هرات بود